المواضيع الأخيرة
» خريد بهترين و ارزان ترين ها از اينترنت
الإثنين أكتوبر 19, 2009 2:49 am من طرف جان بوگو

» کسب ماهيانه 500000تومان تضميني با CN3
الأحد سبتمبر 27, 2009 12:48 pm من طرف جان بوگو

» كسب درآمد اينترنتي در سايت مشاغل ايران
الأحد سبتمبر 20, 2009 5:41 pm من طرف جان بوگو

» سايت کسب در آمد اوکسين ادز
الأحد سبتمبر 20, 2009 5:27 pm من طرف جان بوگو

» معرفي سايت مطمن براي کسب در آمد
الأحد سبتمبر 20, 2009 4:51 pm من طرف جان بوگو

» حقوق ماهيانه و مادام العمر
الأحد سبتمبر 20, 2009 4:47 pm من طرف جان بوگو

» موبايل مجاني هديه بگيريد!! باور نمي کنيد
الأحد سبتمبر 20, 2009 4:40 pm من طرف جان بوگو

» ارتباط چربي حيواني با سرطان لوزالمعده
الأربعاء يوليو 01, 2009 7:08 pm من طرف غورزه

» بازتاب حضور رونالدو در سينماي ايران
الأربعاء يوليو 01, 2009 6:53 pm من طرف غورزه

ورود

كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
جان بوگو
 
غورزه
 
joju
 
boo aouf
 
Admin
 
mehran1415
 
sood aloyoon
 
hamidmaharaje
 


داستان حضرت موسي و دختر شعيب

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

داستان حضرت موسي و دختر شعيب

پست من طرف جان بوگو في الإثنين أغسطس 04, 2008 2:24 pm

فجاءته احداهما تمشى على استحياء قالت ان ابى يدعوك ليجزيك اجر ما سقيت لنا فلما جاءه و قص عليه القصص قال لا تخف نجوت من القوم الظلمين
ناگهان يكى از آن دو ( دختر ) به سراغ او آمد در حالى كه با نهايت حيا گام بر مى داشت و گفت: پدرم از تو دعوت مى كند تا مزد سيراب كردن گوسفندان براى ما را به تو بپردازد هنگامى كه موسى نزد او سرگذشت خود را شرح داده او گفت: نترس از قوم ظالم نجات يافتى ( سوره قصص/ 25 )

شرح ماجرا
حضرت موسى على نبينا و آله و عليه السلام بعد از اينكه به نهايت رشد و بلوغ جسمى خود رسيد، مردى نيرومند و قوى هيكل شد. روزى ناگهان صداى كمك خواهى فردى مظلوم را شنيد، به طرف صدا رفت و ديد يكى از عمال فرعون در حال زور گويى به فرد مظلومى است. او نيز از موسى كمك خواست موسى نيز با آن شخص در گير شد و در اثر مشتى كه بر سينه ى او كوبيد آن شخص مرد. به همين خاطر مجبور شد سرزمين مصر را ترك گفته و به مدين برود
اين جوان پاكباز چندين روز در راه بود، راهى كه هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنايى نداشت. براى رفع گرسنگى از گياهان بيابان و برگ درختان استفاده مى نمود و تنها به لطف پروردگار اميدوار بود و از اينكه از چنگ فرعونيان رهايى يافته خوشحال . كم كم دور نماى مدين در افق نمايان شد و موجى از آرامش در قلب او نشست. نزديك شهر رسيد، اجتماع گروهى نظر او را به خود جلب كرد. به زودى فهميد اينها شبان هايى هستند كه براى آب دادن به گوسفندان خود اطراف چاه آب جمع شده اند. هنگامى كه موسى در كنار چاه آب مدين قرار گرفت گروهى از مردم را در آنجا ديد كه چارپايان خود را سيراب مى كنند و در كنار آنها دو زن را ديد كه از گوسفندان خود مراقبت مى كنند، اما به چاه نزديك نمى شوند. وضع اين دختران با عفت كه در گوشه اى ايستاده بودند و كسى به داد آنها نمى رسيد و يك مشت شبان گردن كلفت تنها در فكر گوسفندان خود بودند و نوبت به ديگرى نمى دادند، نظر موسى را جلب كرد. نزديك آن دو آمد و گفت: كار شما چيست؟ چرا پيش نمى رويد و گوسفندان را سيراب نمى كنيد؟
دختران در پاسخ او گفتند: ما گوسفندان خود را سيراب نمى كنيم تا چوپانان همگى حيوانات خود را آب دهند و خارج شوند و ما از باقيمانده ى آب استفاده مى كنيم و براى اينكه اين سؤال براى موسى بى جواب نماند كه چرا پدر اين دختران عفيف آنها را به دنبال اين كار مى فرستد ، افزودند: پدر ما پيرمرد شكسته و سالخورده مى باشد، نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد و نه برادرى داريم كه اين كار را انجام دهد، براى اينكه سربار مردم نباشيم، چاره اى جز اين نيست كه اين كار را خودمان انجام دهيم
موسى از شنيدن اين سخن، سخت ناراحت شد، چه بى انصاف مردمى هستند كه فقط در فكر خويشند و كمترين حمايتى از مظلوم نمى كنند. جلو آمد، دلو سنگين را گرفت و در چاه افكند، دلوى كه مى گويند چندين نفر مى بايست آن را از چاه بيرون مى كشيدند، با قدرت بازوان نيرومندش يك تنه از چاه بيرون آورد و گوسفندان آن دو را سيراب كرد،مى گويند: هنگامى كه نزديك آمد و جمعيت را كنار زد به آنها گفت: شما چه مردمى هستيد كه به غير خودتان نمى انديشيد؟ جمعيت كنار رفتند و دلو را به او دادند و گفتند: بسم الله ! اگر مى توانى آب بكش! چرا كه مى دانستند دلو به قدرى سنگين است كه تنها با نيروى 10 نفر از چاه بيرون مى آيد. آنها موسى را تنها گذاردند ولى موسى با اينكه خسته و گرسنه و ناراحت بود، نيروى ايمان به کمک او آمد و بر قدرت جسميش افزود و با كشيدن يك دلو از چاه همه ى گوسفندان آن دو را سيراب كرد سپس به سايه روى آورد و به درگاه خدا عرض كرد .
فقال رب إنى لما أنزلت إلى من خير فقير
خدايا هر خير و نيكى بر من فرستى من به آن نيازمندم
سوره قصص آيه24
موسى در حال استراحت بود ، ديد يكى از آن دو دختر كه با نهايت حيا گام بر مى داشت و پيدا بود كه از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد به سراغ او آمد و تنها اين جمله را گفت: پدرم از تو دعوت مى كند تا پاداش و مزد آبى را كه از چاه براى گوسفندان ما كشيدى به تو بدهد
avatar
جان بوگو
مدیر کل سایت غورزه
مدیر کل سایت غورزه

تعداد پستها : 223
Registration date : 2008-03-19

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد